تبلیغات
کافه ی من

کافه ی من
خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام 
قالب وبلاگ
نویسندگان
هیچ وقت فکرش را نمی کردم روزی این اتفاقات برای من بیفتد هیچ عقل سلیمی هم باورش نمی شود 
رازی  در سینه دارم که اصلا به قدو قواره ام نمی آید 
یادش بخیر چند سال پیش وقتی حمید داشت مثل همیشه با آب و تاب اتفاقات روز مره اش را تعریف می کرد و ما همگی از خنده ریسه می رفتیم فکرش را نمی کردم یک روز من هم مانند آن دخترک احمق داستان او بشوم 
دوست دختر بیچاره اش که سالها با او دوست بود ازدواج کرده بود و بعد زنگ روی زنگ که من شوهرم را نمی خواهم آن روزها از بیرون نگاه می کردم قلب شکسته و خوش باور یک زن را نمی دیدم نمی دیدم چطور یک زن می تواند تشنه عشق باشد شاید تمام روزهای که با حمید  بود و او با مهربانی تمام به او محبت می کرد را نمی توانست در پایان راه هضم کند چه دردناک که سراسر قصه سخن عشق بشنوی ولی قدمی از عشق نبینی
حمید تنبل و ترسو با سارا سالها دوست بودو هرچه در این ده سال منتظر حمید شده بود او پاپیش نگذاشت و از او خواستگاری نکرده بود سارا هم تهدید به ازدواج کرده بود باز راه بجایی نبرده بود بلاخره سارا ازدواج کرده بود و تمام.بعد از چندماه که از ازدواج سارا گذشته بود به حمید زنگ زده بود که بدبخت شدم تو چرا با من ازدواج نکردی تا اینکه من این بلا به سرم بیاید و گریه روی گریه حمید هم تا می توانسته بود گریه کرده بود یک مدت به همین منوال گذشته بود حمید که هیچ وقت به قول خودش بی زید نبوده به یکی دیگر از این دوست دختراش ماجرا را می گوید بعدم با سارای بیچاره قرار گذاشته بودند و بعد رفته بودند حسابی سارای بیچاره را مشت و مال  داده بودند و گفته بودند برو سر خانه و زندگیت
حالا برعکس اون اتفاق برای من پیش امده انقدر دردناک که تا ابد دردش به جانم می ماند هرچند فاصله و یک نه کافی برای تمام شدن هر حرف و حدیثی بود اما دل شکسته من دیگر هیچ وقت درد این بازی را فراموش نمی کند و عشق یک دروغ بزرگ است



[ سه شنبه 10 مهر 1397 ] [ 03:15 ب.ظ ] [ emi roz ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب