تبلیغات
کافه ی من

کافه ی من
خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام 
قالب وبلاگ
نویسندگان
بچه که بودم یک دختر خانم نوجوان هم محلمان بود به اسم گلی، گلی به معنای واقعی تمام اجزای زشت صورت پدر و مادرش را به ارث برده بود و تو محله معروف بود اما با تمام این اوصاف گلی دختر پر جنب وجوشی بودو تو جمع دوستان شیرین زبانشون  یادم هست که یک روز مراسم ختم دایی بابا بود همه محل جمع بودند دخترا یه گوشه نشسته بودند  واسه خودشون خوشحال  بودند گلی گفت بچه ها من دیشب یک خواب زیبایی دیدم خواب دیدم عروس شدم داماد هم کسی بود که آرزوشو دارم  بچه ها من به زودی ازدواج می کنم چشمان گلی از شوق برق می زد ودر لحظه ی  اصرار بقیه که بگو این داماد خوشبخت کی بود آب از لب و لوچش می ریخت یک نگاه به تمام بچه ها کرد بعد گفت به بزرگترا می گم و به بچه های کوچکتر نمی گم بعد یکی یکی دخترای بزرگتر گوششونو بردند جلو و اون بهشون گفت چقدر دلم می خواست منم  توی رازشون شریک بودم و می دونستم این داماد خوشبخت کی هست اما گلی با  بدجنسی به من نگفت بعد گفت امشب اینجاست موقع شام  می تونید  ببینیدش من هم یواشکی  موقع شام همراه جمعشون به دیدن داماد رفتم چقدر گلی خوشحال بود اون صورت دراز و چشمان آبیش که تو تاریکی می درخشید را بیاد دارم دوتا سوراخ دماغش از خوشحالی بزرگتر شده بودند چادرش دورش بود و  هر چند ثانیه یک نیم چرخی می زد ،از بخت بد گلی یکی تو جمع از اقوام آن شاخ شمشاد بود و رفت راز گلی بدبختو بر ملا کرد  گلی گناه داشت خودش که نمی دونست خیلی زشته اونم مثل تمام آدما آرزوهای  داشت 
یادم هست یکی دوسال بعدتر بازم یک دردسر واسه گلی پیش اومد و بعد اون دردسر یک روز گفتند مادر گلی بیماری لاعلاجی گرفته وگلی بیچاره باید شوهر می کرد شوهرش دادند به یک پیرمرد و چقدر قدیم ترها دنیا دردناکتر بود...






[ دوشنبه 25 تیر 1397 ] [ 10:08 ب.ظ ] [ emi roz ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب