تبلیغات
کافه ی من

کافه ی من
خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام 
قالب وبلاگ
نویسندگان
مادر اگر می دانستی چه دردعمیقی قلبم را می فشرد حتم داشتم که بر می گشتی می دانم که نمی دانی !از آن دردهای جانفرسا یست که آدم را به زمین می زند از آن دردها که زمین گیرت می کند مادر درد کمرم را خم کرده پیرو ناتوانم کرده
مادر روبروی جای که می نشستی نشستم اما تو نیستی تو وتسبیحت نیستید تو و چارگلدارت نیستید تو وسرفه هایت نیستید تو  و آن نگاه های پشت سرت نیستید مادرتمام خانه را به دنبالت گشتم توی کمد لباسهایت لای پتوهای آن بالا میان داروهایت اما تو نبودی ! مادر به داروهایت دست زدم اما نگفتی به داروهایم دست نزن
می گویند روحت در خانه است اما من هرجا را که گشتم نبودی حتی کنار گلدانهای گلت که دوستشان داشتی نبودی
همسایه ها همه می گفتند مثل گل شده ای همه حسرت تسبیح دستت را داشتند چه خانمی شده بودی و چه نورانی آمدند صاف صاف بردندت و دم در امامزاده گذاشتندت و من هرچه فریاد زدم نشنیدی
مادر خداحافظی کردم نگفتی خدا به همراهت من گفتم مادر خدا به همراهت اما باز هیچ نگفتی! 
مادر چرا قلبم  نایستاد مادر چرا من هنوز زنده ام مادر چرا من هنوز هستم
مادر یاد آن جسم زیبایت مرا نابود می کند !نکند سردت باشد مادر نکند شانه ات درد بگیرد مادر نکند روی آن خاک ها اذیت بشوی تو دردانه بودی مادر نکند بترسی...
مادر باورم نمی شود رفتی مادر متوجه می شوی باورم نمی شود ! گفتی می روی و باور نمی کنم مادر باورم نمی شود...



برچسب ها: مرگ، مادر،
[ پنجشنبه 2 آذر 1396 ] [ 10:42 ب.ظ ] [ emi roz ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب