تبلیغات
کافه ی من

کافه ی من
خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام 
قالب وبلاگ
نویسندگان
دست خودم نبود اشک هایم خودشان می آمدند  هر کاری که بلد بودم انجام دادم تا اشکم توی جمع در نیاید اولش خوب توانستم  اما بعد از شام هرچه کردم نشد نمک خوردم ، تک تک انگشتانم را ماساژ دادم اما فایده ای نداشت اشکم سرازیر شده بود همه به من دل داری می دادند و می گفتند خودت را ناراحت نکن ولی اشکم می آمد همه هرچه در توان داشتند برای دلداری من انجام دادن و چقدر مهربانی کردند نوید نگذاشت رانندگی کنم و بعد از  رسیدن به خانه تا آرام شدنم پیشم ماند تا نخندیدم نرفت خانه شان اما حرف زور  خیلی اذییتم کرد حتی یک نفر جرات نکرد حرفی بزند و از من دفاع کند!
همش فکر می کردم اگر تو بودی یعنی می توانستی مرا آرام کنی! اصلا من گریه ام می افتاد یعنی تو بودی چه می شد!؟ می آمدی و می گفتی ناراحت نباش  عزیزم وقتی من را داری  دیگر غم نباید داشته باشی و من با قلبی گرم از هیچ چیز و هیچ کس ناراحت نمی شدم، اصلا دستانم را که می گرفتی تمام غصه هایم می رفت! با من که بودی شاید کسی نمی توانست چیزی بگوید وشاید  فقط من از دور که می دیدمت ناراحتیم تمام می شد و ...



[ شنبه 12 فروردین 1396 ] [ 07:42 ق.ظ ] [ emi roz ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب