تبلیغات
کافه ی من

کافه ی من
خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام 
قالب وبلاگ
نویسندگان
از وقتی بیاد دارم همه از دوست داشتن حرف می زدند تمام زن های محل  دختران کوچک فامیل در تب و تاب دوست داشته شدن بودند و تمام قصه های عمه جان و مادر میرسید به دختر زیبایی که بدبخت بود و بعدش بخاطر زیبایش شاهزاده اسب سوار می آمد سراغش  و او را خوشبخت ترین موجود عالم می کردمثل ماه پیشونیه قصه های  فامیل که هرشب کسی برایمان تعریف می کرد و ماسیر نمی شدیم   
اولین عشق  واقعی را که  از نزدیک دیدم درست یادم نیست چند ساله بودم بنظرم چهار ساله بود پیرمردو پیرزنی همسایه مان بودند مادر بهشان می گفت اوسا صفرو زنش. خیلی پیرو چروکیده بودند  و ما بهشان سر می زدیم قیافشان خاطرم نیست فقط آن زمستان آخر را بیاد دارم که پای کرسی خوابیده بودند ما برایشان آش بردیم  اوساصفر کلاه نمدی  سیاهی سرش بود و  بقیه ی بدنش زیر کرسی  معلوم نبود یک طرف دیگر کرسی زنش نشسته بود آن را که اصلا یادم نیست ادم های خیلی پیر که عجیب و درد ناک  بودندچند روز بعدش زن اوسا صفر مرد و بعد از سه روز  خود اوساصفر. در عالم بچگی چقدر  برایم عجیب بود  من عشق را نمی دانستم چیست اما نوه اوساصفر برای خواهرم می گفت باباجانم وقتی ننه جان مرد بخاطرش مرد خیلی همدیگر را دوست داشتند! بعد از مرگ ننه جان دیگر غذا نخورد رفتیم سراغش  مرده بود، عاشق هم بودند. و  این داستان همیشه با من بود عشق زمینی اینطور  برایم معنی شد هرچند بعدها فهمیدم این گذر عمر باعث وابستگی و عشق آنها شده دبستان که رفتم  برای مش رمضان و آهو خانم همین اتفاق افتاد  فقط فاصله زمانیش چهل روز بود و من یاد گرفتم عشق چیزی است که آدم ها برای هم می میرند و بعد از آن دیگر کسی را ندیدم که اینطور عاشقانه با هم بمیرند.
  تمام دختران چشم براه بزرگ همسایه هامان با چه شادی مثل ماه پیشونی رفتند خانه ی بخت همان های که با خواهرهای بزرگترم دوست بودند و می آمدند عصرها توی حیاط خانه ی ما تاب بازی همان ها که باسن کم در انتظار شوهر بودندو با حسرت و علاقه وگاهی مسخره بازی خواستگارهایشان را برخ هم می کشیدند همه شان دیر یا زود رفتند خانه ی بخت یادم هست با آرزوهایی که بر آورده شد! اما امروز حسرت روزهای دردناک خاکستر نشینی  نوجوانی را حمل می کنند شاهزاده رویا ها اسبش مال خودش بود خانه اش بچه اش و دختران محل ما هم شدند یکی از دارایهای این شاهزاده ها  که هر وقت اراده می کرد می توانست این دارای را رها کند 
 بنظرم باید سالها بگذرد تا مردشان  اسبش را بتازاند و اگر زنده ماندن ،بعدها ساکت و مغموم بشود عاشق سینه چاک مثل اوسا صفر و برایشان بمیرد. و آن وقت دل چروکیدشان یعنی شاد می شود؟ یعنی اندازه بیست سالگی که دلشان پرمیزد برای یک حرف قشنگ راست  و عاشقانه می تپد و شاد می شود!؟

امی رز



[ چهارشنبه 9 فروردین 1396 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ emi roz ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب