تبلیغات
کافه ی من

کافه ی من
خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام 
قالب وبلاگ
نویسندگان

چیزهای تویه این دنیا هست که من خیلی دیر فهمیدم همیشه همینطور بوده زمان را از دست  دادم سر برگرداندم دیدم که وقتی براش ندارم شاید من خیلی کند هستم وشاید خیلی تنبل  نمی دانم چرا همیشه دیر می کنم و اصلا نمی فهمم چطور دنیا گذشت و من به خواسته هایم نرسیدم کودکی خوب یا بد گذشت در کوچه باغی بدون دغدغه برای کودکان دیگر ولی من همیشه نگران مادر بودم . مادر مثل یک ماشین کارخانه همیشه کار می کرد هر موقع بیدار می شدم   مادر مشغول بود  آستین لباسش همیشه بالا زده بود به زحمت لقمه  داخل دهانش را می بلعید و برای پدر چای می ریخت و بعد  بدنبال پخت بقیه نان می رفت او یاد گرفته بود همیشه کارهای دیگران را انجام بدهد مثل یک ماشین کارخانه از ما دختران هم انتظار همین را داشت اما من همیشه فکر می کردم فرق من با پسرها در چه چیزی است آنها تنبل و تن پرور و ما یک ماشین اسب بخار این انصاف نبود اما من هم درست یاد نگرفتم وظایفم رابرای خودم به خوبی انجام بدهم من هم شدم یک خدمتکار تمام عیار برای دیگران هرچند در ظاهر از این کار متنفرم اما این کار رابرای همه انجام می دهم و وهیچ وقت نفهمیدم رویاهام دارندکم کم از  دست می روند زمان می گذرد من شاید متوجه بودم اما تقدیری نوشته شده من را پیش می برد خیلی دلم می خواست این تقدیررا در جای متوقف کنم و خودم چیزهای به آن اضافه کنم اما ترسی بر من غالب شده  به اسم نتوانستن من کم کم تمام می شوم ای کاش این اتفاق نمی افتاد زمان مثل برق و باد می گذرد ومن سالیان سال ازآن فاصله دارم و این تقدیرناگزیریبرایم شده است...



[ یکشنبه 11 مهر 1395 ] [ 07:53 ق.ظ ] [ emi roz ]
نظرات
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب