تبلیغات
کافه ی من

کافه ی من
خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام 
قالب وبلاگ
نویسندگان

مثل اون روز که عمه مُرد و هزران سوال برای ما جا گذاشت هزار سوال بی جواب تو ذهنمه ! یعنی عمه فهمید که ما بردیمش خانۀ سالمندان؟ 
هیچ وقت نامردی دنیا را اینقدر واضح ندیده بودم مثل اون روز که مجبور شدیم عمه رو ببریمش
 من فقط همراهی می کردم  من که خودم از خودم چیزی نداشتم تازه یه دختر نوجون که اراده و توانایی هم نداره  عمه رو روز قبلش بردیم حمام  خونه ی عمو اینا دختر عمو می گفت سردش میشه زود باید  بیاد بیرون اما من همیشه پشت عمه رو کیسه می کشیدم دوست داشت و بهم می گفت تو فقط پشتمو خوب کیسه می کشی این آخرین کیسه بود که پشتش کشیدم  دنیا خیلی نامرده از اون روزها خیلی سال گذشته! یادمه عمه تا با زنعمو دعواشون می شد سر خانه سالمندان بحث می کردند! عمه یک نصفه روز طعم خانه سالمندان را چشید تا  تمام آرزوهاش بر آورده بشه... روزگار بد به آدما پیله می کنه وبد انتقام می گیره عمه با اون قد بلند صورت بیضی دستای خشک و روسری سبک قاجاریش هنوز جلو چشممِ اون دستای که چنگ انداخته بودندبه زمین برای زنده موندن  اون چشمای که هنوز به زندگی با امید نگاه می کرد اما زندگی از یه جای  دیگه تموم میشه...
امی رز



[ جمعه 12 آذر 1395 ] [ 09:17 ق.ظ ] [ emi roz ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب