تبلیغات
کافه ی من

کافه ی من
خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام 
قالب وبلاگ
نویسندگان

همیشه فکر می کردم بر می گردی تو یک رویا در خواب نبودی شاید من اشتباه کرده بودم یادت هست صندلهای تابستانیم را که  اولین بار که دیدمت پوشیده بودم من آنها را خیلی دوست داشتم یک روز دردانه پوشیده بودشان اگر بدانی چقدر ناراحت شدم قشقره بپا کردم  فکر می کردم تو بر می گردی و اینها یادگار روزهای قشنگ زندگی من هستند!! اما تمام این ها توهمی بیش نبود! من چیزهای زیادی را  از زندگی نیاموختم  چون همیشه در پیله ی خودم بودم و زندگی را از دریچه ی ذهنم طور دیگر ترسیم می کردم و به ازدواج فکر نکرده بودم داشتم زندگی خودم را می کردم  با اینکه می دیدم زندگی چیزی جز خاله زنک بازی نیست  و باید از بدو تولد تا ابدو دهر به فکر به تله انداختن مردی باشی و  افتخارت تعداد خواستگارانت باشد.  از تمام مردهامتنفر بودم از تمام پسران عهد قجری محلمان با آن گردنهای دراز موهای ژولیده و سیبلهای کلفت و آن ادهای لاتی  که  تمام حرامها را برای خودشان حلال می دانستند مگر من یادم می رفت خواهری را که  بعد از شش سال عشق افلاطونی  و این همه خواستگار سینه چاک چطور سر ذهنش خورد و عاشقش تبدیل شد به بابا قونداز قصه های عمه ! مگر من یادم می رود سفید برفی خانه مان چطور افسردگیه شدید پیدا کرده بود. از خانه ی ما تا خانه ی عمو بیست قدم بیشتر نبود اما بعد ازدواج خواهری تازه ما فهمیدیم دویست هزار کیلومتر از هم فاصله داریم  و این یک واقعیت تلخ بود.بعد ها من هیچ وقت سعی نکردم دلبری کنم کار نکردم زیباتر جلوه کنم و تازه از همه بدتر با نفرت به تمام مردها نگاه می کردم.  تا اینکه مادر سرطان گرفت ومن دیگر وقت نکردم به زندگیم فکر کنم 
 روزگار گذشت و من تورا دیدم...

پ ن: بابا قونداز غول قصه
امی رز



برچسب ها: صندل، عهدقجری،
[ دوشنبه 3 آبان 1395 ] [ 08:58 ق.ظ ] [ emi roz ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب