تبلیغات
کافه ی من

کافه ی من
خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام 
قالب وبلاگ
نویسندگان
می دانی دردناک تر از هر چیزی چیست ؟آنکه بدانی این غریزه لعنتی  دوست داشتن و دوست داشته شدن تو را به دنبال خودش می کشاند و تو هرچه سعی می کنی نمی توانی  از پس اش بر بیای هرچند در ظاهر می توانی اما آن ته  قلبت مغلوبش می شوی من می دانم تو دیگر بر نمی گردی می دانم تو شاید زندگی تشکیل داده باشی اما ته قلبم به این فکرمی کنم یعنی مرا دوست داشت یعنی فریبم داد!؟ و هزاران سوال دیگر نه اینکه بیکار باشم گاهی فکر می کنم بعضی روزها که تو سرکی به من می زنی!
و خوب می دانم تمام این حرفها خیالی بیش نیست و هرکسی پی تقدیری باید برود میدانم، می دانی  من از خواب هزاران ساله ای بیدار شدم و تو اولین کسی بودی که  دیدم و احساس کردم گمشد ه منی و دیگر   به هیچکس این احساس را نداشتم، شاید...
راستش اگر دوباره روزی اتفاقی مثل تو پیش بیاید من حتی لحظه ای نمی ایستم و می گذرم چشمان دنیا را طور دیگر می بیند از تمام ابراز عشقها متنفرم نه بخاطر  آن عشق ساده و پاک تو باشد نه من فقط خیلی بزرگتر شدم و کمی عاقل می دانم این تب فروکش می کند و بعد این هذیان چقدر زندگی سخت است



[ جمعه 8 اردیبهشت 1396 ] [ 03:41 ب.ظ ] [ emi roz ]
دست خودم نبود اشک هایم خودشان می آمدند  هر کاری که بلد بودم انجام دادم تا اشکم توی جمع در نیاید اولش خوب توانستم  اما بعد از شام هرچه کردم نشد نمک خوردم ، تک تک انگشتانم را ماساژ دادم اما فایده ای نداشت اشکم سرازیر شده بود همه به من دل داری می دادند و می گفتند خودت را ناراحت نکن ولی اشکم می آمد همه هرچه در توان داشتند برای دلداری من انجام دادن و چقدر مهربانی کردند نوید نگذاشت رانندگی کنم و بعد از  رسیدن به خانه تا آرام شدنم پیشم ماند تا نخندیدم نرفت خانه شان اما حرف زور  خیلی اذییتم کرد حتی یک نفر جرات نکرد حرفی بزند و از من دفاع کند!
همش فکر می کردم اگر تو بودی یعنی می توانستی مرا آرام کنی! اصلا من گریه ام می افتاد یعنی تو بودی چه می شد!؟ می آمدی و می گفتی ناراحت نباش  عزیزم وقتی من را داری  دیگر غم نباید داشته باشی و من با قلبی گرم از هیچ چیز و هیچ کس ناراحت نمی شدم، اصلا دستانم را که می گرفتی تمام غصه هایم می رفت! با من که بودی شاید کسی نمی توانست چیزی بگوید وشاید  فقط من از دور که می دیدمت ناراحتیم تمام می شد و ...



[ شنبه 12 فروردین 1396 ] [ 07:42 ق.ظ ] [ emi roz ]
از وقتی بیاد دارم همه از دوست داشتن حرف می زدند تمام زن های محل  دختران کوچک فامیل در تب و تاب دوست داشته شدن بودند و تمام قصه های عمه جان و مادر میرسید به دختر زیبایی که بدبخت بود و بعدش بخاطر زیبایش شاهزاده اسب سوار می آمد سراغش  و او را خوشبخت ترین موجود عالم می کردمثل ماه پیشونیه قصه های  فامیل که هرشب کسی برایمان تعریف می کرد و ماسیر نمی شدیم   
اولین عشق  واقعی را که  از نزدیک دیدم درست یادم نیست چند ساله بودم بنظرم چهار ساله بود پیرمردو پیرزنی همسایه مان بودند مادر بهشان می گفت اوسا صفرو زنش. خیلی پیرو چروکیده بودند  و ما بهشان سر می زدیم قیافشان خاطرم نیست فقط آن زمستان آخر را بیاد دارم که پای کرسی خوابیده بودند ما برایشان آش بردیم  اوساصفر کلاه نمدی  سیاهی سرش بود و  بقیه ی بدنش زیر کرسی  معلوم نبود یک طرف دیگر کرسی زنش نشسته بود آن را که اصلا یادم نیست ادم های خیلی پیر که عجیب و درد ناک  بودندچند روز بعدش زن اوسا صفر مرد و بعد از سه روز  خود اوساصفر. در عالم بچگی چقدر  برایم عجیب بود  من عشق را نمی دانستم چیست اما نوه اوساصفر برای خواهرم می گفت باباجانم وقتی ننه جان مرد بخاطرش مرد خیلی همدیگر را دوست داشتند! بعد از مرگ ننه جان دیگر غذا نخورد رفتیم سراغش  مرده بود، عاشق هم بودند. و  این داستان همیشه با من بود عشق زمینی اینطور  برایم معنی شد هرچند بعدها فهمیدم این گذر عمر باعث وابستگی و عشق آنها شده دبستان که رفتم  برای مش رمضان و آهو خانم همین اتفاق افتاد  فقط فاصله زمانیش چهل روز بود و من یاد گرفتم عشق چیزی است که آدم ها برای هم می میرند و بعد از آن دیگر کسی را ندیدم که اینطور عاشقانه با هم بمیرند.
  تمام دختران چشم براه بزرگ همسایه هامان با چه شادی مثل ماه پیشونی رفتند خانه ی بخت همان های که با خواهرهای بزرگترم دوست بودند و می آمدند عصرها توی حیاط خانه ی ما تاب بازی همان ها که باسن کم در انتظار شوهر بودندو با حسرت و علاقه وگاهی مسخره بازی خواستگارهایشان را برخ هم می کشیدند همه شان دیر یا زود رفتند خانه ی بخت یادم هست با آرزوهایی که بر آورده شد! اما امروز حسرت روزهای دردناک خاکستر نشینی  نوجوانی را حمل می کنند شاهزاده رویا ها اسبش مال خودش بود خانه اش بچه اش و دختران محل ما هم شدند یکی از دارایهای این شاهزاده ها  که هر وقت اراده می کرد می توانست این دارای را رها کند 
 بنظرم باید سالها بگذرد تا مردشان  اسبش را بتازاند و اگر زنده ماندن ،بعدها ساکت و مغموم بشود عاشق سینه چاک مثل اوسا صفر و برایشان بمیرد. و آن وقت دل چروکیدشان یعنی شاد می شود؟ یعنی اندازه بیست سالگی که دلشان پرمیزد برای یک حرف قشنگ راست  و عاشقانه می تپد و شاد می شود!؟

امی رز



[ چهارشنبه 9 فروردین 1396 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ emi roz ]
بعضی روز ها فکر می کنم اگر به هم می رسیدیم این راه طولانی را چگونه می گذراندیم یعنی من دلم می آمد از دست تو ناراحت بشوم یعنی تو دلت می آمد با من قهر کنی و حرف نزنی! دلت می آمد برای دلخور کردنم به خانواده ام  توهین کنی ؟
و بعد از آن از هم متنفر بشویم و بعد به هم توهین کنیم آنقدر که از گوشهایت آتش زبانه  بکشید و بعد پشیمان بشوی از این همراهی و همه اش توی دلت بگویی این چه کاری بود من کردم و من هم به انتخاب خودم ناسزا بگویم و با چشمانی متورم  و کوچک فرت فرت کنان تمام روز را درقهر بسر ببردم نه راه پیش باشدو نه راه پس و این روزها نبود که من مدام با خودم کلنجار بروم که آیا در عشق تو شکی بودو هزاران دلیل پیدا کنم تو مرا دوست نداشتی و بعد از آن هزاران دلیل که تو عاشقم بودی این معادله دو مجهولیه من هیچ وقت جواب  درست وحسابی ندارد اگر واقعا دوستم داشتی که به هم می رسیدیم  ومن این کلمات را طور دیگر سر هم می کردم امانه تو عقلانی به این مسئله نگاه کردی وکار درستی انجام دادی و این دیگر عشق نیست و این دیگر دیوانگی نیسیت این چیز دیگر است این می شود حساب کتاب این می شود دو دوتا کردن واین درست است اما من عشق را دوست داشتم عشقی افسانه ای چیزی که ماندگار باشد نه من اصلا بدو بیراه نمی گویم اگر توقع داری من عاشق می بودم این دیگر خیلی توقع بزرگیست من می خواستم  پرنسسی باشم در برجی مخوف پر از دیو و ددان پر از ماران خشمگین و شواله ای  اسب سوار مرا از این گرداب مخوف نجات بدهد و بعد باهم زندگی کنیم و بعدش را نمی دانم که چه !می دانی بقیه اش در داستانها نیست فقط با خوبی و خوشی می زیستند
اما من هم می دانم زندگی عشق و دیوانگی سرش نمی شود دوست داشتمان تمام می شد اگر چه من صبورم و هیچگاه بدو بیراه نمی گویم اگر چه من دلم نمی آمد آن آدم حوایم را برنجانم اما زندگی چیز دیگری سر راه این  آدم و حوا می گذاشت و اکنون نیز گذاشته  ... 
  



[ دوشنبه 7 فروردین 1396 ] [ 12:34 ب.ظ ] [ emi roz ]

در پی یک واژه یک حرف یک دیدار می گردم

در پی  یک تار   یک پود

یک خورشید یک ماه

در پی یک رد پای تازه

گردش یک باره چرخ گردون

در پی دیداری تازه

اما همه در خوابی دور...

یک جاده

یک روزن نور

یک دریا

یک کوه بزرگ

که  ندارند راه عبور




[ یکشنبه 6 فروردین 1396 ] [ 10:24 ق.ظ ] [ emi roz ]
روزها به کوتاهی یک نفس می آیندو می روند به آنچه فکر می کردم دست نیافتم ، می خواستم بر اساس  قصه ها کسی دیگر باشم می خواستم برنامه بریزم و هزاران می خواستم دیگر اما نشد ما معمولیها معمولی به دنیا می آییم معمولی زندگی می کنیم و شاید معمولی و بی اهمییت بمیریم 
تو را هم معمولی پیدا کردم و طبق شرایط طبیعی جامعه خیلی معمولی و درست از دست دادم بعضی روزها خوشحال می شوم می آیی ناشناس پست هایم را می خوانی و من هم  خودم را می زنم آن درها که تو را اصلا بجا نیاوردم  و نمی شناسم و هر چه تو ایما واشاره می کنی من بازهم کوچه ی علی چپ را نشان می دهم خودت قضا وت کن من  بعد این همه سال چه باید بکنم به روی خودم بیاورم  که تو را می شناسم اگر روزی به هم قول نداده بودیم من هم راحت با تو صحبت می کردم اما حتی بزرگ شده ی اروپا هم که باشی اینطور مواقع حریمها را باید رعایت کنی چه برسد وقتی خیلی معمولی باشی!
کاش تو مطالبم را نمی خواندی و من راحتر می توانستم بنویسم از عشق ، زندگی، رفتن و گذشتن بنویسم که ما خیلی راحتر از این حرفها از هم جدا می شویم و خیلی راحتر از یک نفس همدیگر را فراموش می کنیم و تمام قصه ها که می گویم داستا نهایست که قبلا شنیده ایم  و دوستشان داشتیم مدینه های فاضله ای که هرروز نا خواسته در پی اش هستیم اما نمی توانیم به آن برسیم  امروز درست آن روزیست که تو به من گفتی نمی توانی مرا داشته باشی و من هم طبق شرایط موجود قبول کردم خیلی سعی می کنم منطقی باشم من نیز بدرودی گفتم اما در تمام این سالها مثل موعودی که تو منتظرش بودی منتظر چیزی بودم نمی دانم شاید نجات دهنده ای اما آن را نیز پذیرفتم که وجود خارجی ندارد و کم کم منتظر هیچ کس و چیزی نیستم هرچند انسان به امید زنده است اما ذهنم را از هرچه آینده است خالی کردم ضدو نقیض نمی گویم فقط تو مهمان ناخوانده وبلاگم شدی ومن  این ناشناس را نمی شناسم...



[ شنبه 5 فروردین 1396 ] [ 04:58 ب.ظ ] [ emi roz ]
روزهای که می آیدو می رود آنقدر تندو تکراری ست که فقط از روی عکس هایم به اتمام می اندیشم چه زود و دردناک گذشت و من وقت نکردم رویاهایم را بثمر برسانم چه نامرد گذشت  واقعیت  این است زندگی باقی است و این ما ایم که می گذریم ما ایم که فرستمام تمام شد تمام...
امی رز



[ جمعه 1 بهمن 1395 ] [ 11:35 ق.ظ ] [ emi roz ]
چشمانم تاب دیدن عشق ندارد گوش هایم زمزمه عاشقانه نمی شنود !بگذار همان داستانهای بیهوده ای که در گوش هایم هست زمزمه اش بلند باشد بگذار چشمان بی رمقم در دور دست چشم براه اسب سواری که رفته است باشد!
  بیهوده برایم قصه ای تازه مخوان که من دیگر تاب دوباره شنیدن ندارم...

امی رز



[ یکشنبه 19 دی 1395 ] [ 08:34 ق.ظ ] [ emi roz ]
.
نمی دانم این درد از کجا نشات می گیرد درد اینکه حتما کسی آدم را دوست داشته باشد و همیشه قلب آدم پر از درد باشد که چرا کسانی را که دوست دارد آنها دوستش ندارند یک نفر روزی جای به آدم ابراز علاقه می کند تا دم مرگ چشم انتظار آمدنش و گفتن اینکه دوستت دارم هستیم این بد دردیست...
امی رز



[ پنجشنبه 9 دی 1395 ] [ 03:25 ب.ظ ] [ emi roz ]

 من دیگر تورا نمی بینم نه در این دنیا نه آن دنیای که همه بدنبالش هستند!! اما این درستش نیست وقتی نمی توانی کسی را داشته باشی راه براه به او بگویی دوستش داری راه براه برایش بمیری این آخر نامردی است ادم اول فکرهایش را می کند بعد تصمیم می گیرد که عاشق شود اول دو دوتا می کند بعد می رود به مردم می گوید دوستشان دارد حالا من بجهنم حالا دل من که هزار راه رفت بدرک به کسی دیگر این کارا نکن  من بزرگ بودم اما اگر دختری توی سن کم این حرفها را بشنود می میرد من کمی عاقل بودم فقط می خواستم درکت کنم  برای حرفهایت ارزش قائل بودم اما می دانستم اینها از احساسات آدم سرچشمه می گیرد دو روز دیگر یادت می رود همینطورم شد یادت رفت مثل آب خوردن آن روزی که رفتی وبه من گفتی هر موقع موقعیتم جور شد به سراغت می آیم و من آن ته ته دلم باور کردم اما احساسم می گفت تورفتی  آن همه احساس رفت چقدر خوب با کلمات بازی می کردی چقدر ننه من غریبم راه انداختی من با اینکه سردو گرم روزگار را چشیده بودم باز با اشکم بدرقه ات کردم راستی دلت می آمد مرا گریه بیندازی من که پر احساس بودم برای گرسنگی گنجشکها هم گریه می کردم تو که سهل بودی، هرچند هیچ وقت از اشکم برایت نگفتم!! اما تو با کوله باری از حسرت مرا ترک کردی نه نشانی نه سراغی! باز این من بودم که با تصور اینکه مشکلی داری سراغ گرفتم  یادت هست گفتی شماره ام را بیاد نداشتی گوشی ات شکسته!با اینکه ضربه ی مهلکی بود اما من باز باورت کردم من احمق چرا زبان ادمیزاد را متوجه نمی شدم! تو با زبان بی زبانی می گفتی مزاحم نشو اما من هرچندبا یک پیام کوتاه بود و گیرهم ندادم اما آخر چرا این را متوجه نمی شدم؟ رفت و رفت تا سر تولدت باز خوشحالت کردم گفتی بهترینم اما این را هم گفتی که تا چند سال دیگر شرایطت جور نیست باز من صدای خداحافظیت را نشنیدم رفتم اما برای بی کسی تو برای تنهایت ناراحت بودم همچون یک مادر چقدر دعایت کردم بر نگشتم اما فکر می کردم نامردم و سنگ دل ،احساس بدی داشتم  
اما واقعیت این بود که تو شانه خالی می کرد و خداحافظی
 اما اخرش مجبور شدی  به من بگویی همه چیز تمام شده از این همه خنگ بازی خودم خندم می گیرد و بعضی روزها گریه هرچند با سلام و صلوات از هم جدا شدیم اما من عذاب وجدان دارم که چرا از اول با تو صحبت کرد هرچندساده و بی ریامثل دو همکار 

امی رز



[ یکشنبه 21 آذر 1395 ] [ 03:12 ب.ظ ] [ emi roz ]
.



با من از باران بگو...


[ شنبه 20 آذر 1395 ] [ 08:13 ق.ظ ] [ emi roz ]
دلم می خواست برایت بنویسم درد و دل کنم دلم می خواست از غروب،طلوع از باران ،آفتاب و هزاران چیز دیگر برایت بگویم، درد و دل کنم بدون هیچ چشم داشتی   اما فکر می کنم این کار خوبی نیست .شاید شما سر زندگیت باشی و این سزاوار نیست با این حرفها در زندگی کسی سرک بکشی حتی اگر شما روحت نیز خبر نداشته باشد
 آدمیزاد است توهم بر می دارد می دانی که...
امی رز




[ دوشنبه 15 آذر 1395 ] [ 01:54 ب.ظ ] [ emi roz ]
خیلی چیزها را ندونسته می میریم مثل اینکه اصلا برای چی بدنیا اومدیم بعد از این همه قصه که سر هم شد اما بازم تهش یعنی چی ؟! ته تهش بریم بهشت که چی بشه ؟ همش مثل اخر قصه ها بی معنیه !
اما من بازم  این بی معنیهارو ادامه می دم هرچند خیلی چیزها رو نفهمیدم !
مثل همین که تهش نفهمیدم تو منظورت از این همه ابراز عشق و علاقه چی بود دلیل رفتن و بر نگشتنت !؟
آخرش نفهمیدم این همه بلا که سرمون میاد تقصیر رفتار خودمونه تقدیره یا سیاست های غلط
هرچند به این نتیجه رسیدم تربیت و رفتار آدما در سرنوشتشون تاثیر داره باورهاشون که دیگه اصلا نمیشه تغییرشون داد اصلا باورها دیگه جزئی از وجودمون شدند مثل باور من که باید تا آخرش منتظرت ببمونم 
امی رز



[ شنبه 13 آذر 1395 ] [ 10:45 ب.ظ ] [ emi roz ]

باورش سخت است اما در زندگی ام به نقطه ای رسیده ام که دلم یک فرصت دوباره می خواهد از همان فرصتهایی که  کافرها دم مرگ از خدا می خواهند !!! چقدر دلم یک فرصت می خواهد از آنهای که همراهش معجزه هم باشد تمام کارها خودش یکدفعه ای جور بشود ردیف ردیف خدا دلم یک فرصت  دوباره می خواهد داری
؟


[ جمعه 12 آذر 1395 ] [ 09:25 ب.ظ ] [ emi roz ]

مثل اون روز که عمه مُرد و هزران سوال برای ما جا گذاشت هزار سوال بی جواب تو ذهنمه ! یعنی عمه فهمید که ما بردیمش خانۀ سالمندان؟ 
هیچ وقت نامردی دنیا را اینقدر واضح ندیده بودم مثل اون روز که مجبور شدیم عمه رو ببریمش
 من فقط همراهی می کردم  من که خودم از خودم چیزی نداشتم تازه یه دختر نوجون که اراده و توانایی هم نداره  عمه رو روز قبلش بردیم حمام  خونه ی عمو اینا دختر عمو می گفت سردش میشه زود باید  بیاد بیرون اما من همیشه پشت عمه رو کیسه می کشیدم دوست داشت و بهم می گفت تو فقط پشتمو خوب کیسه می کشی این آخرین کیسه بود که پشتش کشیدم  دنیا خیلی نامرده از اون روزها خیلی سال گذشته! یادمه عمه تا با زنعمو دعواشون می شد سر خانه سالمندان بحث می کردند! عمه یک نصفه روز طعم خانه سالمندان را چشید تا  تمام آرزوهاش بر آورده بشه... روزگار بد به آدما پیله می کنه وبد انتقام می گیره عمه با اون قد بلند صورت بیضی دستای خشک و روسری سبک قاجاریش هنوز جلو چشممِ اون دستای که چنگ انداخته بودندبه زمین برای زنده موندن  اون چشمای که هنوز به زندگی با امید نگاه می کرد اما زندگی از یه جای  دیگه تموم میشه...
امی رز



[ جمعه 12 آذر 1395 ] [ 08:17 ق.ظ ] [ emi roz ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب