تبلیغات
کافه ی من

کافه ی من
خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام 
قالب وبلاگ
نویسندگان
دخترک کهنسالی که بزودی می میرد
هیچ زمانی نتوانست به معشوق خود عشق ارزانی کند
دخترک کهنسالی که کنار آن درخت جاماند از بیم و امید پوسید
 ودستانت را به من هدیه بده
چشمانت را که  نگاه کنم آن دوردستهارا
و بگیرم دست گرمی را در این سرما
لبخندی پراز غم نثارم کن که در این برهوت وقت مردن آخرین پیغامم باشد
چه اندوهناک دلی که در تلاطم روزگار گم شد
چه غمناک دستی که به زیر کهنسسالترین درخت آبادی بخاک رفت
من دیرم شده است و تو انگار مرا هرگز ندیدی
و تو انگار صدایم را نشنیدی 
و بغضی که فرو خوردم مرا به غره جهنم خواهد برد
کاش برایم شعری تازه می خواندی کاش برایم از اشتباه و تباهی نمی گفتی



[ سه شنبه 24 مهر 1397 ] [ 07:29 ب.ظ ] [ emi roz ]
نگاه کن مرا کنار پلی ایستاده ام کنار پلی بلند که همه صراطش می خوانند ایستاده ام منی که در باورم خدایی جا ندارد چگونه به کنار این پل رسیدم منی که در پستوی ذهنم پی هیچ خاطره ای نگشتم منی که هیچ بتی را نپرسدیدم و به خدایی خدا شک کردم ایستاده کنار پلی هستم و هر روز نامه عملی بر من خوانده می شود وهر روز تقاص گناه ناکرده ای را تحمل می کنم در این امتداد که شاید به بهشتی ختم شود مجالی به گذشتن از پل نیست من ایستاده نظاره می کنم که کوچکترین گناهم عطاب می شود ودر این مجال نوبت توام بود که بیایی و گناه نابخشوده ای را بر من بخوانی و بغضی عمیق تمام وجودم را هر صبح و شام فرا گیرد و من با چشمانی تر نتوانم از روی پل بگذرم شاید سقو ط در این جهنم بهتر از جهنمی باشد که تو به من هدیه دادی شاید این اتش دروغین مرا ذوب کند و تمام بشوم در این گدازه ای که بر جانم انداختی هیچ بهشتی منتظرم نیست هرچند در دستانم گل سرخی از اشتی بود هرچند زخمهای بیماران زیادی را در مان کردم و به تمام مردم شهرم عشق  و مهربانی هدیه دادنم و این بغض هدیه رهگذری بود که مرا با نام بارها صدا زد و من در سادگی خودم قلبم را هدیه دادم و او آن را جا گذاشت و رفت می دانم رهگذر از این شهر دور می شود وباز از یاد خواهد برد قصه های ماه پیشانی را که کنار آتشی عظیم به جستجوی راستی نشسته بود و در دستانش به همه مهر می داد حتما فراموش می کند و بعد این بغض تا ابد در آتش می سوزد


[ چهارشنبه 18 مهر 1397 ] [ 02:21 ب.ظ ] [ emi roz ]
چقدر آدم  غمگین و قلب گرفته توی این دنیا هست پدر صدای گریه هاش از اتاقش میاید صدای رازو نیاز صدای تنهایش و من که امروز از بس گریه کردم چشمام درد می کنه مثل روزهای بد بلوغ روزهای غمگینی که دنیا را درک نمی کردم و امروز که مثل همیشه دلم شکسته بود صدای ناله های پدرم دیگر اعصاب برایم نگذاشته بعضی وقت ها به او تذکر می دهم اما انگار نه انگار می  گویدمن چکار به تو دارم با خودم هستم تنهایی از سرو کول خانمان بالا می رود و چقدر غمگین که هیچ کسی وجود ندارد تا غم دل را ببرد شاید امشب بخوابم فردا فراموش کرده باشم این روز تلخ را شاید فردا روز دیگری باشد اما هنوز تمام خاطرات بد درون ذهنم رژه می روند ان از این همه عشق که هدیه کردم و تنها قلب شکسته ای برداشت کردم آن از این همه زحمت که دست رنجم شد یک آه آن هم  از این همه پرستاری و خدمت که آن هم شد وظیفه ای که طلبکار زیادی هم داشت نمی دانم کجای این دنیا ان بخت خوب من به خواب رفته آن روزهای که بتوانم شادی را در اغوش بگیرم چقدر آرزو دارم از این چاه کاروانی بگذرد کاروانی تشنه و من بتوانم عزیزی در دیاری بشوم ...


[ جمعه 13 مهر 1397 ] [ 08:36 ب.ظ ] [ emi roz ]
هیچ وقت فکرش را نمی کردم روزی این اتفاقات برای من بیفتد هیچ عقل سلیمی هم باورش نمی شود 
رازی  در سینه دارم که اصلا به قدو قواره ام نمی آید 
یادش بخیر چند سال پیش وقتی حمید داشت مثل همیشه با آب و تاب اتفاقات روز مره اش را تعریف می کرد و ما همگی از خنده ریسه می رفتیم فکرش را نمی کردم یک روز من هم مانند آن دخترک احمق داستان او بشوم 
دوست دختر بیچاره اش که سالها با او دوست بود ازدواج کرده بود و بعد زنگ روی زنگ که من شوهرم را نمی خواهم آن روزها از بیرون نگاه می کردم قلب شکسته و خوش باور یک زن را نمی دیدم نمی دیدم چطور یک زن می تواند تشنه عشق باشد شاید تمام روزهای که با حمید  بود و او با مهربانی تمام به او محبت می کرد را نمی توانست در پایان راه هضم کند چه دردناک که سراسر قصه سخن عشق بشنوی ولی قدمی از عشق نبینی
حمید تنبل و ترسو با سارا سالها دوست بودو هرچه در این ده سال منتظر حمید شده بود او پاپیش نگذاشت و از او خواستگاری نکرده بود سارا هم تهدید به ازدواج کرده بود باز راه بجایی نبرده بود بلاخره سارا ازدواج کرده بود و تمام.بعد از چندماه که از ازدواج سارا گذشته بود به حمید زنگ زده بود که بدبخت شدم تو چرا با من ازدواج نکردی تا اینکه من این بلا به سرم بیاید و گریه روی گریه حمید هم تا می توانسته بود گریه کرده بود یک مدت به همین منوال گذشته بود حمید که هیچ وقت به قول خودش بی زید نبوده به یکی دیگر از این دوست دختراش ماجرا را می گوید بعدم با سارای بیچاره قرار گذاشته بودند و بعد رفته بودند حسابی سارای بیچاره را مشت و مال  داده بودند و گفته بودند برو سر خانه و زندگیت
حالا برعکس اون اتفاق برای من پیش امده انقدر دردناک که تا ابد دردش به جانم می ماند هرچند فاصله و یک نه کافی برای تمام شدن هر حرف و حدیثی بود اما دل شکسته من دیگر هیچ وقت درد این بازی را فراموش نمی کند و عشق یک دروغ بزرگ است



[ سه شنبه 10 مهر 1397 ] [ 03:15 ب.ظ ] [ emi roz ]
 از تمام دنیا دلم یک قلب پاک می خواست یک قلب که همیشه برای من بتپد قلبی که موسیقیش ارامش جاودان وجودم باشد از تمام دار دنیا کسی که برای من باشد دلم می خواست عشق را با دستانم لمس کنم با تمام وجودم عشق یک قلب ناب و مهربان می خواست یک دنیا احساس من قلبم را کف دستانم گذاشتم با قلبم دیدم شنیدم بوییدم اما نصیب این ماه پیشانی تنوری پر از آتش شد ...
این دنیا با تمام خوبها و بدیهایش از من گذشت آرزوی مرا در کوچه باغ های خاطرش از یاد برد
ماه پیشانی من ،تمام احساست دروغ بود قلبت به تو دروغ گفته بود ماه پیشانی تو هیچگاه عشق را میان قلبت احساس نکرده بودی
ماه پیشانی هرچه بود یک تخیل کودکانه بود  یک توهم شاعرانه و شاید...



[ پنجشنبه 5 مهر 1397 ] [ 08:06 ب.ظ ] [ emi roz ]
به هرچه قبول دارید من فراموشش کرده بودم نه اینکه در قلبم  فراموشش کرده باشم نه ! دیگر هیچ امیدی به بازگشتش و بودن با او نداشتم زندگی خودم را می کردم با تمام مشکلاتش بعضی روزها هم یک دست نوشته برای او می نوشتم اما در گوشه قلبم از روزهای که چندان خاطره ای نداشت از روزهای گذشته ام .داشت می گذشت و فقط می گذشت
نمی دانم چرا یک دفعه دنیا برایم ایستاد دنیایم به آخر رسید تمام بد بیاریهای روحی به قلبم سرک کشیدند در این غم و اندوه او امد من فقط از او تشکر کردم باز گذشت باز امد بیشتر گفت و من فقط گفتم امرتان تا اینکه قلبم را تکه تکه کردو رفت این بغض لعنتی را هدیه دادو رفت
چطور دلش آمد به من بگویید ازدواج کرده و دیگر عاشقم نمی تواند باشد باز من تبریک گفتم اما دردش اینجاست که به من گفت باهم دوست باشیم من درون قلبم او را دوست داشتم اما این جسارتش تمام وجودم را لرزاند من برای او چه بودم یک بدبخت  یک مفلوک  در این دنیا  یا یک گدای عشق ،وای این افکار مرا می کشد هیچکس هم نیست این راز بزرگ را بازگو کنم  این بغض لعنتی را این مرگ تدریجی را من تمام شدم تمام...



[ پنجشنبه 5 مهر 1397 ] [ 07:44 ق.ظ ] [ emi roz ]
 روزگاری روزهای برایم وجود داشت  روزهای که امید آینده روشنشان می کرد روزهای بد دیروز که به امید فردا گذراندم ولی دیگر هیچ روزی  نیست فکرش را نمی کردم به این زودی دنیایم به پایانش برسد  برایم هیچ کس و هیچ چیز دیگر در این دنیا امیدی نیست برای من  که یک روز به امید گرفتن دستان گرمی گذراندم دیگر هیچ روزنی بر جا نمانده چه روزگار بدی زود تمام شد این حجم از غصه و تلاش بیهوده که چیزی برایم در بر نداشت
دیگر هیچ ماشین لوکسی  را نمی توانم داشته باشم دیگر هیچ خانه ای را طراحی نمی توانم  بکنم دیگر هیچ وسیله نوی از من نمی شود دیگر هیچ لباس مارک و زیبایی را نمی توانم بپوشم دریایی را نخواهم دید چه زود تمام شد
در صفا و مروه آنقدر آرزویش کردم اما دیگر هیچ وقت صفا و مروی نمی ببینم و هیچ کس نیست تا در صفا و مروه عاشقانه راه برویم چقدر جایش کنار کعبه خالی بود آنجا که هیچ کس نبود دستش را حایلم کند تا من ساده تنم به تن مردان نخورد در آن شلوغی در آن وحشتزار  وای همه دنیایم تمام شد من دیگر هیچ شعر عاشقانه ای نخواهم سرود وای من پوچی و اشک...



[ چهارشنبه 4 مهر 1397 ] [ 09:35 ب.ظ ] [ emi roz ]
نمی دانم چرا به اینجا رسیدم نمی دانم هزاران دلیل برای خودم می آورم از روزگار تا ژن های نهفته در وجودم با اینکه می دانم همه چیز باید به پایان برسد اما باز درون قلبم احساسش می کنم با اینکه می دانم او رفته اما باز خوابش را می بینم او بی معرفتی را کامل بجا آورد اما من باز از دستش دلخور نیستم 
نمی دانم تمام لحظاتی که باهم گذرانیدم درست بود یا نه تمام حرفهای که زد وقتی می گفت عاشقم است واقعا عاشق بود؟ این سوالهای مزخرف  ثانیه ای رهایم نمی کند یعنی من  ساده باید چه کنم با این همه احساس پنهانی با این حجم از احساس همه دنیا را نصیحت می کردم تمام زنان عاشق را و من نیز  در  این دام افتادم هرچند این احساس دروجودم هست به او گفتم من نیستم و رهایش کردم بخاطر تمام اشتباهاتش اما در وجودم چیزی مرا می خورد و تمام نمی شوم چیزی مرا ذوب می کند در اعماق قلبم هنوز جستجویش می کنم می بینمش می شنومش راه می رود می فهمم فکرش را می خوانم از این همه نزدیکی می میرم 
همه اش می گویم اینها فقط یک احساس اشتباه است کسی که رفته  دیگر رفته من بازیچه نیستم خودم تمامش کرده ام اما قلبم در وجودم تمامش نمی کند بخاطر تمام حدسهای درستش شاید واقعا هفده ماه و بیست و شش روز باید بگذرد تا قلبم نیز دست بردارد از این همه تقلای بیفایده



[ چهارشنبه 4 مهر 1397 ] [ 08:41 ق.ظ ] [ emi roz ]
آه ،چیزی که این روزها مهمان قلبم شده و عجیب سنگینی می کند نمی دانم از این هشت میلیارد انسانی که روی این کره خاکی هستند و همین حالا، هم احساس من هستند ،چند نفرشان احمق به تمام معنی هستند؟ واقعا چند نفر؟
همه چیز سالها پیش تمام شده بود همه چیز دیگر حتی شک دارم عشقی در این بین بوده باشد هزاران دلیل برای رفتنش می توانستم بشمارم اما آمدنش فقط یک دلیل داشت و آن نادانی من و نوشته هایم ...
وای چقدر درد در قلبم هست نمی توانم باور کنم مرد متاهلی به من بگویید  دوستت دارم برایم خیلی عذاب آور است دردناک است هرچند دیگر او  برای همیشه رفته است
 اما من  هنوز او را تنها می بینم ! و باز این تخیل ناتمامم مرا به اسرات گرفته مرا برده خویش کرده و هر لحظه در مغزم رژه می رود باورم نمی شود این همه احساس از قلبم فوران کند این همه فکر و همه اش دروغ باشد کاش کمی تنفر مجالی در مقابل این عشق پیدا می کرد چطور من تمام ارتعاشات لرزان قلبش را احساس می کنم چور تشعشعات بودنش را رفتنش را و بغضی که هر روز خفه ام می کند لعنت به دختر کهنسالی که در چهارده سالگیش مانده لعنت به تمام قصه های عاشقانه لعنت به هرچه تخیل است...



[ دوشنبه 2 مهر 1397 ] [ 09:03 ب.ظ ] [ emi roz ]
هیچ چیزی در این دنیا برایم سر جایش نبود حتی به دنیا آمدنم من فکر می کنم چرا باید اینطور می شد و من اشتباهی به دنیا می آمدم با افکار پوچی که نه رومیم نه زنگی نه ایمان دارم نه بی اعتقادم چه سر سام آور است
آن روز پشت میز کامپیوتر فکرش را نمی کردم روزی کارم به اینجا بکشد با یک سلام خشک و خالی با چند جمله ساده یک آشنایی غریب بوجود بیاید. یک آشنایی که تا اعماق وجودم نفوذ کنم می توانستم رها کنم تمام فکرو خیالم را ولی باورهایم از عشق مانعم می شد من آن روزها عشق را واقعی می یافتم با هر تپش قلبم چیزی می خواندم هرنگاهی را معنی می کردم و تمام کلمات برایم معنی داشت با تمام نبایدها کنار آمدم وبعد در سرزمینی کوچک تنها ماندم تنهای تنها او مرا رها کرد مرا و طوفان عشقم را پس زد  دیگر نه خبری و نه داستانی من ماندم و یک شاخه گل رز من ماندم و چند صفحه شعر عجیب من ماندم تخیلی نامحدود و دلم که می گفت او را ببخشم و دلم که هر روز حقش می داد 
سالها گذشت مثل برق باد مثل دم وبازدم و روزی که سنگینش قلبم را آزار می دهد روزی که او سرو کله اش پس سالها پیدا شد روزی که به من گفت من دیگر نمی توانم عاشقت باشم من فقط دوستت دارم و من ساده گیج و متحیر گوش فرا می دادم با خودم می گفتم منظورش چیست این روزهای که برایم سردو کشنده است او چه می گوید و بعد دیدم چه دهشناک قلبم زیر رگبار کلمات و باورها پاره شد او مرا به دوستی فرا می خواند او مرا میان وعده زندگیش فرض کرده بود من مردم نابود شدم  ولی هنوز از دستش ناراحت نیستم قلبم بسان کوهی بزرگ سنگینی می کند ولی بهنوز از دستش ناراحت نیستم  من نیز او را ترد کردم فریاد زدم ولی از دستش ناراحت نیستم...  



[ جمعه 23 شهریور 1397 ] [ 12:26 ب.ظ ] [ emi roz ]
بچه که بودم یک دختر خانم نوجوان هم محلمان بود به اسم گلی، گلی به معنای واقعی تمام اجزای زشت صورت پدر و مادرش را به ارث برده بود و تو محله معروف بود اما با تمام این اوصاف گلی دختر پر جنب وجوشی بودو تو جمع دوستان شیرین زبانشون  یادم هست که یک روز مراسم ختم دایی بابا بود همه محل جمع بودند دخترا یه گوشه نشسته بودند  واسه خودشون خوشحال  بودند گلی گفت بچه ها من دیشب یک خواب زیبایی دیدم خواب دیدم عروس شدم داماد هم کسی بود که آرزوشو دارم  بچه ها من به زودی ازدواج می کنم چشمان گلی از شوق برق می زد ودر لحظه ی  اصرار بقیه که بگو این داماد خوشبخت کی بود آب از لب و لوچش می ریخت یک نگاه به تمام بچه ها کرد بعد گفت به بزرگترا می گم و به بچه های کوچکتر نمی گم بعد یکی یکی دخترای بزرگتر گوششونو بردند جلو و اون بهشون گفت چقدر دلم می خواست منم  توی رازشون شریک بودم و می دونستم این داماد خوشبخت کی هست اما گلی با  بدجنسی به من نگفت بعد گفت امشب اینجاست موقع شام  می تونید  ببینیدش من هم یواشکی  موقع شام همراه جمعشون به دیدن داماد رفتم چقدر گلی خوشحال بود اون صورت دراز و چشمان آبیش که تو تاریکی می درخشید را بیاد دارم دوتا سوراخ دماغش از خوشحالی بزرگتر شده بودند چادرش دورش بود و  هر چند ثانیه یک نیم چرخی می زد ،از بخت بد گلی یکی تو جمع از اقوام آن شاخ شمشاد بود و رفت راز گلی بدبختو بر ملا کرد  گلی گناه داشت خودش که نمی دونست خیلی زشته اونم مثل تمام آدما آرزوهای  داشت 
یادم هست یکی دوسال بعدتر بازم یک دردسر واسه گلی پیش اومد و بعد اون دردسر یک روز گفتند مادر گلی بیماری لاعلاجی گرفته وگلی بیچاره باید شوهر می کرد شوهرش دادند به یک پیرمرد و چقدر قدیم ترها دنیا دردناکتر بود...






[ دوشنبه 25 تیر 1397 ] [ 11:08 ب.ظ ] [ emi roz ]
مادر اگر می دانستی چه دردعمیقی قلبم را می فشرد حتم داشتم که بر می گشتی می دانم که نمی دانی !از آن دردهای جانفرسا یست که آدم را به زمین می زند از آن دردها که زمین گیرت می کند مادر درد کمرم را خم کرده پیرو ناتوانم کرده
مادر روبروی جای که می نشستی نشستم اما تو نیستی تو وتسبیحت نیستید تو و چارگلدارت نیستید تو وسرفه هایت نیستید تو  و آن نگاه های پشت سرت نیستید مادرتمام خانه را به دنبالت گشتم توی کمد لباسهایت لای پتوهای آن بالا میان داروهایت اما تو نبودی ! مادر به داروهایت دست زدم اما نگفتی به داروهایم دست نزن
می گویند روحت در خانه است اما من هرجا را که گشتم نبودی حتی کنار گلدانهای گلت که دوستشان داشتی نبودی
همسایه ها همه می گفتند مثل گل شده ای همه حسرت تسبیح دستت را داشتند چه خانمی شده بودی و چه نورانی آمدند صاف صاف بردندت و دم در امامزاده گذاشتندت و من هرچه فریاد زدم نشنیدی
مادر خداحافظی کردم نگفتی خدا به همراهت من گفتم مادر خدا به همراهت اما باز هیچ نگفتی! 
مادر چرا قلبم  نایستاد مادر چرا من هنوز زنده ام مادر چرا من هنوز هستم
مادر یاد آن جسم زیبایت مرا نابود می کند !نکند سردت باشد مادر نکند شانه ات درد بگیرد مادر نکند روی آن خاک ها اذیت بشوی تو دردانه بودی مادر نکند بترسی...
مادر باورم نمی شود رفتی مادر متوجه می شوی باورم نمی شود ! گفتی می روی و باور نمی کنم مادر باورم نمی شود...



برچسب ها: مرگ، مادر،
[ پنجشنبه 2 آذر 1396 ] [ 09:42 ب.ظ ] [ emi roz ]
چرا تمام آدم های اینقدر شبیه هم هستند چرا همه یک شکل عاشق می شوند یک شکل می بازندو بعد فکر می کنند از همه متفاوتتر هستندچه فکر احمقانه ای درست شبیه خودمان من هم فکر می کردم تو عاشقترین مرد زمین هستی و عشق ما متفاوتترین عشق دنیاست و تمام حرفهای عاشقانه ی تو اولین بار است که پا بر این دنیا می گذارد ! و هنوز هم ته قلبم متفاوتترین هستی!
من بعد رفتنت نگرانت می شدم  دلم می خواست بدانم چه بر سرت آمده موفق شده ای !؟ شکست خورده ای؟! و فکر می کردم این فقط نگرانی  من  است اما دریغ که تمام زنان سرزمینم نگران تمام مردان زمینی هستند و چه داغی دردناکتر که این التماس عاشقانه از ماورا ء فرود می اید تا آدمی  منقرض نشود
قلبم از شنیدن این  الطفات الهی به درد می نشیند
 تو هنوز زنده ای در گوشه ای از این جهان و در تصوراتت دیگر من مرده ام و حتما کسی دیگر در جای دیگر قلبش برایت می تپد و  تو نیز  و من به نیستی در شهر خاطرات پیوستم و چنگ می زنم  بر گرده این زمین خاکی برای زندگی چه دردناک می شود این  حقیقت تلخ که  مرا به نیستی می کشاند



[ سه شنبه 31 مرداد 1396 ] [ 01:37 ب.ظ ] [ emi roz ]
فکر می کردم  عشق این است :تو مرا بیشتر از مادرت دوست داشتی و من هم بیشتر از پدرم و بیشتر از هر کس دیگر در این دنیا. 
برایت حاضر بودم کمی بمیرم و تو نیز شاید! 
بهترین آوازهای دنیا کلام تو بود و به یقین خوبی تو بهترین آرزوها! 
و چقدر زمان زود می گذرد اصلا دلم در هیچ دیداری نلرزید و تو تنها آشنای غریب هزاران ساله من بودی حتی یک جمله ات دلم را بدرد نیاورد  حتی قهرت ،دروغهایت همه خوشایند بود
 من  تمام اینهارا پای تنهایی قلبم گذاشتم و نه عشق!  به غروبت پشت کوه واقع بینانه نگریستم و هیچ وقت محکومت نکردم هیچ وقت به دادگاهت نبردم وهر چه بود پای یک نیاز روحی برای خودم انگاشتم و تورا گوشه ای ار قلبم پنهان کردم و بعضی از  روزها مخفیانه مثل یک راز بزرگ برایت نامه ای می نویسم برای آن کسی که هنوز عشق را درچشمان ساده و روستایش می بینم  و برای این سادگی می میرم
از تو سپاسگزارم بخاطر تمام عشقی که از زبانت بر من جاری شد  تا من هم در زمانی که دنیا برایم رنگ دیگر داشت جریان خون از قلبم  به خنکای یک روز قشنگ بهار در جوانی باشد با تو من هم ضربان عشق را چه درست و چه نادرست در خنده های شیرین قلبم یافتم اگر چه تمام داستانها می رسند به حقیقت تلخ دروغ عشق! اما من هنوز خنده های بینهایت قلبم را در تلاطم عشق بیاد دارم... 



[ دوشنبه 30 مرداد 1396 ] [ 04:32 ب.ظ ] [ emi roz ]
.
دلم می گیرد وقتی می بینم یک عشق تنها دوازده ساعت قلب کسی را پرتلاطم می کند و بعد همه چیز تخیلی بیش نیست که شخص خودش را بدان مشغول می کند چقدر من عشق و عاشقی را دوست داشتم اگرچه هیچ وقت نسیبم نشد ولی چیزی بی نهایت  زیبابرایم بود کم کم که بزرگتر می شوی می ببینی تمام تصوراتت اوهامی بیش نبوده که از دیگران به تو ارث رسیده و تو وقتی به آنها پی می بری که زمانش به انتها رسیده ودیگر تمام شده وقتی که بقول پدر گرده ات خمیده و دیگر توانی نیست 
  چطور به دل ایدالیستم حالی کنم زندگیم از این فراتر نمی رود منم و این زندگی که پایانش کاملا پیداست  
دیگر نه عشقی در کار است نه معجزه ای و نه پروازی همه چیز پایان گرفته واز این همه حقیقت دستانم کرخ میشود  باید بپذیرم این همه خوف را و یادم باشد دلم را آرام کنم دلم کودکی بیش نیست



[ سه شنبه 17 مرداد 1396 ] [ 02:14 ب.ظ ] [ emi roz ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب